تبلیغات
كیمیای سعادت - آرزوی شهادت در راه خدا
17 بهمن 88

آرزوی شهادت در راه خدا

   ارسال مطلب توسط: admin    نوع مطلب :حكایت ،



هنگامی که رسول الله صلی الله علیه و سلم می خواست برای مبارزه با مشرکان به بدر برود،پسر بچه ای 16  ساله به نام «عمیر بن ابی وقاص» با ایشان حرکت کرد.

«عمیر» از آن بیم داشتکه حضرت پیامبر صلی الله علیه و سلم او را نپذیرد؛زیرا او کوچک بود،به این خاطر می کوشید تا کسی او را نبیند و خود را پنهان کند.

اما برادر بزرگش «سعد بن ابی وقاص» او را دید و گفت:برادرم چه شده؟چرا خودت را پنهان می کنی ؟

عمیر:می ترسم رسول الله صلی الله علیه و سلم مرا رد کند،زیرا من کوچکم،اما دوست دارم به جنگ بروم،شاید به درجه ی شهادت برسم.

و چنین هم شد،همین که رسول الله صلی الله علیه و سلم او را دید

،فرمود:«او کوچک است،جنگیدن که کار کودکان و بچه ها نیست،بچه ها در جنگ چه کار می توانند بکنند؟جنگیدن برای مردان مشکل است چه رسد به بچه ها.»

اما عمیر دوست نداشت که برگردد و در خانه بنشیند و یا در مدینه با همسن و سالان  و دوستانش بازی کند،او آرزو داشت که در راه خداوند شهید شود.

خشنودی خدا را می خواست،آیا اگر از دستور رسول الله صای الله علیه و سلم سرپیچی می کرد،خداوند از او راضی می شد؟هرگز.

عمیر حیران و اندوهگین بود.هنوز به سن جنگیدن نرسیده بود،اما آرزو داشت که شهید شود و در راه خداوند بمیرد و به بهشت برود.احساس می کرد که به بهشت نزدیک شده است،اما چگونه می تواند به آن برسد او که هنوز به سن جنگیدن برسیده است؟!

این افکار بر عمیر سنگین آمد.قلب عمیر کوچک بود،او بی اختیار به گریه افتاد و هنگامی که عمیر گریه کرد قلب رسول الله صلی الله علیه و سلم برایش سوخت . به او اجازه داد که در جنگ شرکت کند،آری،رسول الله صلی الله علیه و سلم بسیار دل رحم و مهربان بود.

هنگامی که حضرت پیامبر صلی الله علیه و سلم به او اجازه داد،عمیر بسیار خوشحال شد که گویا بلیت بهشت را بدست آورده است.

عمیر با برادرش سعد بن ابی وقاص و دیگر مسلمانان به جنگ رفت.همه ی آنان مردانی بزرگ  و نیرومند بودند،آری سرانجام عمیر بع آرزویش رسید و در آن جنگ شهید شد و از بسیاری از جوانان و پیرمردان پیشی گرفت.خداوند از عمیر راضی باد و او را جشنود بگرداند.

هنگامی که رسول الله صلی الله علیه و سلم برای مبارزه با «قریش» به احد رفت،پسر بچه هیایی از مدینه که دوست داشتند در راه خدا جهاد کنند با آن حضرت صلی الله علیه و سلم همراه شدند.آنها کوچک بودند و 15 سال لبشتر نداشتند.رسول الله صلی الله علیه و سلم آنها را برگرداند،زیرا کوچک بودند و به سن جنگیدن نرسده بودند،آنها مانند وسایلی بودند که بزرگان را نبز به خود مشغول می کردند تا از آنها حفاظت و نگهداری کنند.

در میان آنها پسر بچه ای بود که «رافع بن خدیج» نام داشت.او کمتر از 15 سال سن داشت و از بس که به جهاد علاقه مند بود،بر روی انگشتان پا می ایستاد و خود را بلند می کرد تا مردم فکر کنند که او بزرگ اسنت و به سن جنگیدن رسیده است و کسی متوجه کوچکی و ناتوانی او نگردد.

اما رسول الله صلی الله علیه و سلم ائو را شناخت و دانست که او کوچک است و بر سر انگشتان پا ایستاده است و به این خاطر او را برگردانید،اما پدرش برای او سفارش کرد و به حضرت پیامبر صلی الله علیه و سلم گفت:«یا رسول الله!قرزندم «رافع» تیر انداز ماهری است.»آنگاه رسول الله صلی الله علیه و سلم به او اجازه داد که در جنگ شرکت کند.

«رافع» از اینکه حضرت پیامبر صلی الله علیه و سلم به او اجازه داد تا با مجاهدان و سربازان به جنگ برود،بسیار خوشحال شد،حتی از بچه هایی که روز عید لباس نو می پوشند و به استقبال عید می روند هم خوشحال تر بود.

پس از «رافع» پسر بچه دیگری که همسن و سال رافع بود و «سمره بن جندب» نام داشت،جلو رفت تا رسول الله صلی الله علیه و سلم به او نیز اجازه دهد که در جنگ شرکت کند،اما چون کوچک بود،رسول الله ضلی الله علیه و سلم او را رد کرد «سمره» گفت:«یا رسول الله!به «رافع» اجازه داده ای و مرا رد می کنی،در صورتی که اگر با نرافع» کشتی بگیرم،او را به زمین خواهم زد!

حضرت پیامبر صلی الله علیه و سلم به «سمره» و نرافع» دستور داد با همدیگر کشتی بگیرند،نسمره» همانگونه که گفته بود،«رافع» را به زمین زد و ثابت کرد که شایستگی دارد تا در صف مجاهدان و سربازان اسلام قرار بگیرد.

آری رسول الله صلی الله علیه و سلم به «سمره» اجازه داد تا در جنگ شرکت کند و بدین گونه «سمره» در جنگ «احد» با مشرکان جنگید.خئاوند از «رافع» و «سمره» خشنود باد و به ما توفیق دهد که از آنان پیروی کنیم.

 

                              

   پایگاه اطلاع رسانی احیاء


/m/