تبلیغات
كیمیای سعادت - زید بن سعنه، دانشمند یهودی زمان پیامبر (ص) چرا ایمان آورد؟
17 بهمن 88

زید بن سعنه، دانشمند یهودی زمان پیامبر (ص) چرا ایمان آورد؟

   ارسال مطلب توسط: admin    نوع مطلب :حكایت ،

عبدالله بن سلام (رض) حکایت می کند که آنگاه که مشیئت خداوند بر هدایت زید بن سعنه قرار گرفت، زید بن سعنة با خود گفت : از نشانه های حقانیت نبوت ، چیزی باقی نمانده مگر اینکه جملگی را در سیمای محمد مشاهده کرده ام ، مگر دو امر را که هنوز از آنها بی اطلاعم . یکی اینکه پیامبر راستین ، حلم و بردباری اش ، بر آشفتگی و پرخاشگری اش غلبه و چیرگی دارد و دوم اینکه ، هر چه بر شدت پرخاش و تندی وجهالت علیه او افزوده شود ، بر حلم و شکیبایی او خواهد افزود  (= یسبق حلمُه جهلَه و لا یزیده شدةُ الجهل علیه إلا حلماً) .مترصد فرصتی بودم تا با پیامبر ( ص ) ، معامله ای کنم و مرتبط شوم و حلم و بزرگواری یا پرخاشگری و نادانی اش برمن آشکار شود . روزی پیامبر خدا (ص ) از خانه بیرون آمد در حالی که علی بن ابی طالب(رض)  همراه ایشان بودند . مردی اعرابی ، سوار بر مرکب نزد پیامبر (ص) آمد و گفت : یا رسول الله قریه ی بنی فلان اسلام را پذیرفته اند

بدان داخل شده اند . من پیشتر به آنان گفته بودم که چنانچه مسلمان شوند ، رزق و روزی فراخ به سراغشان خواهد آمد ، حال آنکه اکنون گرفتار شدت و تنگنا و قحطی وبی آبی شده اند. یا رسول الله من نگرانم که آنان از روی فزون خواهی وطمع از دین دست بکشند همچنان که به همین خاطر وارد دین شده اند . اگر صلاح دیدید که کسی را جهت امداد و مساعدت به سوی آنها روانه کنید ، چنین نمائید. در این حال پیامبر (ص) به مردی که در کنارش بود نگریست که به گمانم عمر (رض) بود . آن مرد گفت : چیزی باقی نمانده است یا رسول الله .  زید بن سعنة می گوید : من نزدیک رفتم و گفتم : ای محمد(ص) ، آیا فلان مقدار خرما از باغ فلانی در فلان زمان به من می فروشی؟ پیامبر (ص) گفت : نه ، ای یهودی ، به تو می فروشم مقدار معینی خرما تا فلان مدت ، اما نخلستان فلانی را تعهد نمی کنم. من پذیرفتم . پیامبر با من معامله کرد و من نیز همیان پولم را گشودم و هشتاد مثقال طلا بابت مقدار معینی خرما در زمانی معین ، به پیامبر (ص) پرداخت کردم . پیامبر(ص) نیز آن مبلغ را به آن مرد اعرابی داد و گفت سریعاً به نزد آن قوم برو و به یاری آنان بشتاب. زید بن سعنه می گوید :  دو یا سه روز قبل از موعد پرداخت، پیامبر (ص) جهت تشییع جنازه ی مردی انصاری از خانه بیرون آمدو ابوبکر و عمر و عثمان و چند تن از اصحاب همراه ایشان بودند . پس از آنکه پیامبر (ص) بر آن جنازه نماز گزارد ، نزدیک دیوار آمد و بدان تکیه زده و نشست . من پیش رفتم و پیراهن او را گرفته و کشیدم و با چهره ی تند و وغضب آلود در او نگریستم و گفتم : چرا دین و حق مرا ادا نمیکنی ای محمد؟ شما فرزندان عبدالمطلب ، همواره در تأدیه ی دیونتان ، تأخیر می کنید و من این را از پیش می دانستم . زید بن سعنه می گوید : به عمر (رض) نگریستم و دیدم که درچهره او ، چشمانش مانند فلک دوار می چرخند . سپس با نگاهی تهدید آمیز به من گفت : ای دشمن خدا ، در برابر دیدگان من این سخنان را به رسول خدا می گویی و چنین بر خورد می کنی؟ قسم به ذاتی که به حق ، محمد را مبعوث داشته ، اگر نمی هراسیدم ، با شمشیر گردنت را می زدم. در این احوال ، پیامبر(ص)  با آرامش و تأنی به عمر(رض)  می نگریست . آنگاه فرمود: ما به رفتاری جز واکنش تو احتیاج داشتیم  ای عمر . ما نیاز داشتیم که تو مرا به نیک ادا نمودن و پرداخت کردن توصیه می کردی و او را به نیک طلب نمودن و پی گیری کردن . ای عمر ، با این مرد برو و حقش را به او پرداخت کن و و بیست صاع اضافه نیز به خاطر هراسی که به دلش افکندی به او بده . زید می گوید : با عمر (رض) رفتم و او حقم را پرداخت کرد و بیست صاع خرما ی اضافه هم به من داد . گفتم این زیادت به چه خاطر است ؟ گفت : رسول خدا (ص) به من دستور داده که به جبران هول وهراسی که از جانب من به تو رسید این را اضافه به تو دهم .

گفتم : ای عمر آیا مرا می شناسی ؟ گفت : نه ، تو که هستی ؟ گفتم : من زید بن سعنه هستم . گفتم : دانشمند یهود ؟ گفتم : آری . گفت : به چه سبب با پیامبر خدا چنان سخن راندی ورفتار نمودی؟  گفتم ای عمر ، همه ی نشانه های نبوت را در سیمای رسول خدا مشاهده کردم جز دو نکته را که در مورد آنها مطمئن نبودم . یکی اینکه بردباری و تأنی اش بر پرخاشگری او غلبه دارد و دیگر آنکه شدت پرخاش وتندی با او جز بر شکیبایی او نمی افزاید . اکنون من در خصوص هر دو نشانه ، او را امتحان کرده  ام و تو را ای عمر گواه می گیرم که راضی ومطمئن شدم که الله ، خدای من ، اسلام ، آئین من ، و محمد (ص) پیامبر و فرستاده خدا ست.  و تو را شاهد می گیرم که نیمی از مالم را به عنوان صدقه بر آل محمد انفاق می کنم . عمر (رض) گفت : صدقه بر برخی از آل محمد ، چرا که تو نمی توانی همه ی آنان را پوشش دهی. زید پذیرفت و گفت : صدقه بر بعضی از آنان . سپس عمر و زید بن سعنه به نزد پیامبر خدا ( ص) بازگشتند . زید در محضر پیامبر (ص) گفت : أشهد أن لاإله إلا الله و أن محمداً عبده ورسوله .

 زید بن سعنه ایمان آورد و پیامبر را تصدیق نمود و همراه پیامبر در جنگ ها و موقف های فراوانی حاضر بود و سرانجام در غزوه ی تبوک در حالیکه   روی به اسلام وموافقت و همراهی پیامبر داشت ، از دنیا رحلت نمود . خداوند زید را رحمت کند .

---------------

منبع: صحیح ابن حبان

 

پایگاه طلاع رسانی احیا


/m/